رباعيات
فرشته ى نغمه ى اللّه اكبر مى زند امشب
امين وحى اينجا حلقه بر در مى زند امشب
جهان مى گريد از شوق و زمان مى خندد از شادى
كه طفلى خنده بر دامان مادر مى زند امشب
***
ميلاد تقى نهم امام است امروز
در كشور جود، بار عام است امروز
تبريك فرشتگان به درگاه رضا
هم در صلوات است و سلام است امروز
***
امشب رضويون همه شادند
دل در حرم رضا نهادند همه
عيدى ولادت از پدر مى گيرند
خشنود ز مقدم جوادند همه
***
از بعد پدر شبى كه خنديد رضا
وقتى است كه رخسار پسر ديد رضا
اى اهل نياز بر درش جمع شويد
چون سفره جود گسترانيده رضا
***
هر كس به زمانه سر سپارد به جواد
كار دو جهان وا بگذارد به جواد
از ساحت ثامن الحجج فيض برد
از بسكه رضا علاقه دارد به جواد
***
برخيز به شادى، گه برخاستن است
چون شادى امشب ز گنه تاختن است
امشب شب ميلاد تقى هست و شب
عيدى ز جواد و اهل بيت خواستن است
***
خوش باش كه قلب شيعه شاد است امشب
كار همه بر وفق مراد است امشب
درهاى بهشت آرزو باز شده است
چون شب ولادت جواد است امشب
***
آئينه ى حسن حق تعالى است جواد
ريحانه ى پيغمبرو زهرا است جواد
از جود و كرامتش چه گويم، كه به دهر
فرخنده كريم آل طاهاست جواد
***
اشعار ولادت حضرت جواد
مهمان ولايت
آن شب ولايت ميهمان تازه اى داشت
يعنى رضا از حق نشان ديگرى داشت
آن شب كه شب گل بوسه بر روى سحر زد
آن شب كه شادى آمد و بر سينه سر زد
ديدند مهمان ولايت را يكايك
گلبوسه ها چيدند از رويش ملائك
آن شب رضا هم جان و هم جانانه را داشت
اين شمع دلها حالت پروانه را داشت
مى ريخت اشك و گاه مى خنديد مولا
گرد جواد خويش مى گرديد مولا
مى گفت: اى آئينه دار، من جوادم
اى پيك زيباى بهار من جوادم
اى بعد من خورشيد تابان امامت
اى گوهر درياى الطاف و كرامت
اى گل كه با عطر خدا روئيده اى تو
قلب و دل ما را صفا بخشيدهاى تو
امشب كه اين دل بر درت بنشست مولا
حرف دل ما عاشقان اين است مولا
دست كريمت مى كند معنا كرم را
بردار از قلب محبّان بار غم را
اى آنكه جز تو در جهان معصومتر نيست
امروز از اين شيعيان مظلوم تر نيست
نور كبريايى
شد امشب از رخ ابن الرضا چشم رضا روشن
چنانكه چشم احمد شد ز روى مرتضى روشن
به چشم دل تماشا كن كه هم چون اهل دل بينى
ز نور كبريايى شد حريم كبريا روشن
امام هشتمين را داده حق طفلى كه مى باشد
ز انفاسش صبا خرم ز رخسارش فضا روشن
گلستان حياتش زين گل ريحانه شد خرم
شبستان اميدش گشت از اين بَدرُ الدُجا روشن
همه شب تا سحر بر مهد ناز طفل نوزادش
بجاى شمع باشد روى آن شمس الضحى روشن
جواد آمد كه شادان شد ز ميلادش دل زهرا
جواد آمد كز و شد قلب ختم الانبيا روشن
الا يا خاندان وحى و قرآن يا بنى الزهرا
ز ميلاد جواد ابن الرضا چشم شما روشن
شكوه رحمتش چون مهر باشد هر طرف تابان
مقام عصمتش چون روز باشد هر كجا روشن
شود از غم چو شب روز بد انديشى كه پندارد
نماند مشعل دين مبين بعد از رضا روشن
دگر تا روز محشر روشن و خاموش مى ماند
چراغى را كه مىسازد خدا خاموش يا روشن
»مؤيد« را چه وحشت اندرين ظلمت سرا باشد
كه دارد جان و دل پيوسته از نور ولا روشن
سلطنت هر دو عالم
كوبم در سراى جوادالائمه را
تا بشنوم صداى جوادالائمه را
سر برنگيرم از در دولت سراى او
بس ديده ام سخاى جوادالائمه را
دلداده ام بزاده ى آزاده ى رضا
دارم به سر هواى جوادالائمه را
تا زنده ام به دولت حبّ علىّ و آل
دارم به لب ثناى جوادالائمه را
بى اعتنا به سلطنت هر دو عالمم
هستم گدا، گداى جوادالائمه را
بر تاج و تخت جمله ى شاهان نمى دهم
خاك در سراى جوادالائمه را
نشناسمى به جود و سخا اينچنين بنام
از ما سوا، سواى جوادالائمه را
حاشا اگر به قيمت هستى دهم ز كف
سرمايه ى ولاى جوادالائمه را
نشناخت آن كسى كه مقام ولايتش
نشناخته خداى جوادالائمه را
گاه طلوع صبح دهم زين مه آفتاب
بوسيده خاكپاى جوادالائمه را
گلرو فلق هماره بود از دمى كه ديد
سيماى دلرباى جوادالائمه را
روزى كه نيست غير عمل دستگير خلق
دل بسته ام عطاى جوادالائمه را
دارم )اميد( اينكه ز اخلاص بندگى
حاصل كنم رضاى جواد الائمه را
خورشيد خاور
آفتابى امشب از بيت رضا سر مىزند
كز فروغش طعنه بر خورشيد خاور مى زند
بشكفند در دامن ريحانه زيبا غنچه اى
كودكى لبخند در دامان مادر مى زند
امشب از ميلاد مسعود جواد ابن الرضا
شيعيان را پيك شادى حلقه بر در مى زند
كورى چشم حسود و شادى قلب رضا
پرده يكسو از رخ او حى داور مىزند
حق بپاس حرمت مولود مسعود جواد
عاصيان را مُهر آمرزش به دفتر مى زند
تا گذارم سر به پايش تا بگيرم دامنش
گرد رخسارش دلم پروانه سان پر مى زند
آنكه جودش خيره سازد چشم هر فرزانه را
و آن كه با علمش به جان خصم آذر مى زند
آنكه عاجز ساخت يحى را به هنگام سؤال
آنكه بر هم بزم مأمون ستمگر مىزند
آنكه در سن طفوليت كنار باب خويش
ناله از دل در غم زهراى اطهر مى زند
آنكه جدّ مصلح دنيا و دين مهدى بود
مهدى اش بردار جسم آن دو كافر مى زند
در غم جانسوز هجرانش )هنرور( روز و شب
ناله ى يابن الحسن با ديده ىتر مى زند